آندیای خسته و بازیگوش رو که تو بغلم خواب بود آروم گذاشتم تو تختش . گونه های گل انداخته اش از قطرات ریز عرق نمناک بود و تو تاریکی برق مخصوصی داشت! بالشش رو زیر سرش مرتب کردم و رویش رو تا نیمه کشیدم. قیافه معصومش توی خواب اینقدر احساسات آدم رو قلقلک میداد که بالاخره طاقت نیاوردم و یک بوس از لپهای گر گرفته اش ربودم
... (تو بیداریش که از این لذت محرومیم!) شور که نه اما با نمک بود.
شیطونکم رویش رو برگردوند و لب ورچید. تو تاریکی و سکوت پاورچین پاورچین از اتاق اومدم بیرون ، ساعت 12.30 بود اما دلم می خواست بیدار بمونم و یک سر و سامانی به کارهایم بدم. دور از چشمهای کنجکاو دخملک کلی سند و مدرک و کاغذ از روی کتابخونه برداشتم و با یک ماشین حساب نشستم وسط حال و یک نفس عمیق کشیدم ... چقدر خوبه آدم بتونه گاهی با خودش تنهایی خلوت کنه و افکار پراکنده اش رو مدام از این طرف و اون طرف جمع و جور کنه! یک حس لذت از سکوت تنهایی و استقلال که می تونه شادی بخش هم باشه. با عجله رفتم تو آشپزخونه و با یک نوشیدنی خنک برگشتم و با خیال راحت مشغول کارهایم شدم. صدای خش خش کاغذ بود و هر از گاهی یک جرعه از نوشیدنی برای رفع عطش و سکوت شب اما نه ... صدای نفسهای دردونه هم انگار میومد ... رویم رو که برگردوندم دو تا چشم سیاه و کنجکاو پشت سرم بود که تو نور ضعیف اتاق برق می زد ... من : آندیاااااا ! .... کی اومدی مامان جون ؟ .... دخملک : (با موهای ژولی پولی و چشم های پف کرده ) داری نقاشی می کنی مامانه ! .... آندیا بیدار شده مامی !!! من : چرا نخوابیدی عزیزم ... آندیا : چراغو روشن کن مامی تاریکه ! من : نه عزیزم می خواییم بخوابیم ... آندیا : نع ! آندیا خوابش نمیاد ... (نیمساعت بعد دخملک در حالی که نی نی کوچولو رو محکم تو بغل گرفته بود ) ... نخواب نی نی نخواب اگه بخوابی مامی می ره اداره ها !... من : 
(...کسی راهی برای مبارزه با بی خوابی و کم خوابی مختص نی نی های بازیگوش نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟ کمککککککککک) فدایت بشم که اینقدر با نگرانی می خوابی گلگلکم .


یک عصر زیبای تابستانی ... پارک سعادت آباد ... آندیای بلا

آندیای ورزشکار ...

آندیای پر جنب و جوش

آندیای خسته ... و پایان غروب پر هیاهو ... پاهای خاک و خلی رو دارین که ...!


در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ -