- نمی دونم چرا ، همیشه اول پاییز بیشتر از همیشه دلم هوای بهاری می خواد ...
- نمی دونم چرا نع! گفتن های دخملک از دو سالگی شدت پیدا کرده ... اصلا با همه چیز مخالفه ! ...

- نمی دونم چرا دل و دماغ انجام کلی کار مهم و ضروری رو ندارم ... عوضش آی دلم برای مسافرت و گشت و گذار لک زده ... وااااااااااااااااا!

- نمی دونم چرا فصل پاییز همیشه یک حس نوستالژیک خاصی بهم میده ! ... پاییز منو یاد مدرسه می ا ندازه و مدرسه منو یاد طراوت و نشاط جوانی و دوران تجرد !
... هی هی هی!! ... یاد اونروزها به خیر!! ... یاد اون حرفها به خیر! ... 
- نمی دونم چرا حس استقلال طلبی دردونه ملوسم با حس علاقه و وابستگی من بهش ، نسبت مستقیم داره!
... گاهی اینقدر کلافه میشه که میگه مامی دیگه بوسم نکن
... مگه من نی نی کوچولو ام م م م م ! 
- نمی دونم چرا آدم وقتی مادر میشه ... حس مادریش به تمام احساساتش غلبه میکنه! حتی به حس ...

- نمی دونم چرا این روزها آینه ها هم جادویی شدن ! ... یادمه آخرین باری که خودم رو با دقت توی آینه نگاه کردم چند لحظه قبل از رفتن به بیمارستان برای بدنیا اومدن دخملک بود! ...
اما حالا ... تو هر آینه ای ... نگاهم فقط قدمهای کنجکاو دخترک گریز پا و عطر نفسهای پر انرژی و طنین خنده های شادش رو دنبال می کنه ...
(امروز به جای عطر به لباسم فیکساتور زدم!! ... چیه خوب !! ... دخملک پشت سرم داشت روی تخت بپر بپر میکرد ! ...)

پ ن : دیروز آندیانزدیکهای غروب کسل و بیحوصله شده بود ... چند بار قایم شدم که برای پیدا کردنم سرگرم بشه ... اونهم هربار با پیدا کردن من چشمهایش از شادی برق می زد و کلی خودش رو تشویق میکرد
... بعد از دور سوم چهارم برای تنوع گفتم حالا شما برو قایم شو تا مامی پیدایت کنه ... من هم چشمهایم رو بستم
...
من : آندیا! ؟؟چشمهایم رو باز کنم؟؟
آندیا : نع ! (با عجله ! مثل آهوی فراری دنبال پناهگاه می گشت!)
من : حالا بیام !
آندیا : مامی بیا پیدام کن ! 
من : (اطراف رو که با دقت گشتم برای اینکه بازی هیجان پیدا کنه صدایش کردم ...) پس چرا مامی پیدایت نمیکنه!
... آندیا کجاییی مامان جون ؟؟
آندیا : (بلافاصله از پشت مبل پرید بیرون!) اینجام مامی جون ! ... پیداممم نکنی ها ! 
من :




در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ -