از وقتی اولین رابطه کلامی بین من و دخملک برقرار شد و کلی از این بابت خرسندیدیم ، فکر می کردم حالا کوووووووو تا برسه روزی که این فسقلی بخواد بشینه روبروم و مثل یک مصاحب درست و حسابی با مادرش هم کلام بشه و به حرفهام گوش کنه! کمی بعدتر (تقریبا از ٢٠ ماهگی به بعد) که وروجک تقریبا به راحتی منظورش رو در غالب جملات کوتاه بیان می کرد ، بیشتر ما صحبت می کردیم و دخملک می شنید و خیلی وقتها هم تکرار میکرد هر چند که به موقعش نیازهایش رو هم با قاطعیت تفهیم می کرد ... در آستانه دوسالگی اما دخملک شد متکلم وحده و مقلد تمام و کمال و ما شدیم شنونده و مشوق شیرین زبونیها و شیرین کاریهای تازه اش و آماده پاسخگویی به سوالهای یک کلمه ای دخملک با جوابهای بلند و قابل فهم!!! ... اما حالا که با یک دختر خانوم دو سال و 5 ماهه به شدت منطقی و زیرک طرفیم! اوضاع کاملا متفاوته ... وروجک هر چیز رو که بخواد می شنوه و هروقت که بخواد حرف می زنه و ما هم باید هر وقت که می خواد و همون چیزی رو که می خواد بگیم !!!! ایییییییییییییییییییی روزگارررررررررررررر ...
... عصر دیروز ...
- مامان مژگان این چیه داری می خونی ؟
- (یک پیک تبلیغاتی رو با عجله ورق می زدم) مجله است دخترم!
- نه مامی عجله رو نخون ... بیا با آندیا لگو بازی کن!

- شما برو لگو هایت رو بیار ، من هم وقتی کارم تموم شد میام پیشت!
- پس (اببل) اول بیا عجله آندیا رو تموم کن ! گذاشته تو اتاقش ...
- کو مامان جان ... بیار ببینم ؟
- (با عجله رفت یک مجله خانواده آورد که عکس یک دختر بچه خوشگل هم رویش بود!) ایناهاش مامی! الان این عجله رو بخونش ! چونکه خوشگلتره !! ...


... معمولا وقتی تو خونه تلفن زنگ می زنه اولین کسی که خودش رو به گوشی تلفن می رسونه آندیاست ! مگر اینکه خواب باشه یا متوجه صدای تلفن نشه! ... دیشب سر شام تلفن زنگ زد و چون دخملک توی صندلی غذایش نشسته بود ، من بسرعت بلند شدم که حواسش پرت نشه و غذایش رو تا آخر بخوره! ...
آندیا : مامی خودم می خوام گوشی رو بردارم!
من : نمیشه مامان جون غذایت سرد میشه! (هم زمان گوشی رو برداشتم)
آندیا : مامی کی بود؟؟؟
(خیلی وقتها در زمان حال از افعال گذشته استفاده می کنه!)
من : (هنوز سلام و احوال پرسی تموم نشده) با ایما و اشاره بهش فهموندم که طرف آشنا نیست و غذایش رو بخوره!
آندیا : (با صدای بلند تر) مامانی بود ؟؟؟؟
من : (وسط صحبت با طرف مقابل) با سر اشاره کردم که نع! 
آندیا : وایییییی ! مامان مژگان ببین دست چربت رو زدی به گوشی الان خراب میشه ها! (با صدای خیلی بلندددددددددد) اببل بیا شام بخور قوی بشی ، الان همه رو جمع می کنیم !!!! (چیزی که معمولا مامانم موقع بد غذایی بهش می گن!)
من : (هم زمان طرف مقابل که متوجه تماس بی موقعش شده بود با عذر خواهی داشت مکالمه رو کوتاه می کرد!) نه خواهش می کنم! ... چه مزاحمتی خوشحالمون کردین!
آندیا : مامی چی گفت خوشحال شدی؟؟؟
... پس چرا نمی خندی ؟؟؟؟ ... 

زیبای خفته در اداره مامان مژگان
پ ن : آندیا یک دوست داره که تقریبا همسن خودشه و شدیدا بهم وابسته هستند ولی معمولا به ده دقیقه نکشیده زورگفتن های آندیا باعث میشه کارشون به اختلاف بکشه ! اسباب بازیهاش رو به هیچ عنوان در اختیارش نمی ذاره و گاهی هم با هول دادن و اعمال خشونت سعی میکنه حرفش رو به کرسی بنشونه! ... گفتمان هم به هیچ عنوان نتیجه نداده ... شدیدا نیازمند راهنماییهاتون هستیم !




در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ -