همیشه بعضی لحظه ها و بعضی اتفاقها تو مسیر زندگی تاثیر گذارتر از بقیه هستن! مهم نیست این اتفاقها چقدر مهم یا بی اهمیتن ! مهم نیست تو چه مرحله ای اتفاق می افتن ! مهم اینه که تاثیرشون دایمی و موثره! ... نمی گم غایت آرزوم داشتن خانواده و فرزند بوده! نمی گم اوج خوشبختی ام مادر شدن و همسر بودنه! ... اما در کنار تمام اتفاقات ریز و درشتی که بی توجه یا با ملاحظه از کنارشون گذشتم ... مادر بودن یک حس تازه و عجیبی بوده که از لحظه های آغازین نمودش کاملا متمایز و خاص بوده! حسی که مثل تبلور یک روح تازه ، آدم رو با دنیای جدیدی آشنا میکنه که تا قبل از اون برایش قابل لمس نبوده! ... یادمه اون روزها که دردونه نیم وجبی تو یک چهارم از فضای تختش جا می گرفت ، اونروزها که چشمهای خمار و کنجکاوش تنها چند ساعت از شبانه روز به روی دنیا وا می شد! ، اونروزها که انگشتهای توپولی وسفیدش رو تا مچ تو دهنش می چرخوند تا به سرفه می افتاد! ... اونروزها که برق خیسی از چونه ها و لبهای نمناکش محو نمی شد! ... اونروزها که با کوچکترین صدایی قلب کوچولویش تو سینه به تپش می افتاد ، اونروزها که فاصله خنده و گریه اش یک آغوش باز بود و حرکات متناوب دستهامون ، اونروزها که دایم فلاش دوربین رو از زوایای مختلف روی صورت گرد و ظریفش تنظیم می کردیم تا لحظه لحظه اش رو به تصویر بکشیم! ... با خودم فکر می کردم دیگه از امروز هیچکاری نداریم جز تامین رفاه آینده و خوشبختی این موجود کوچولو و دوست داشتنی! ... اونروزها فکر نمی کردیم طرز برخورد و نحوه تعلیم و تربیت این فسقلی خودمختار خودش بشه دغدغه هر روز و امروزمون!!!! 
... یک وروجک پر ناز و ادا داریم که ...
نه بد غذایی کرده ، نه کم خوابه ، نه بدقلقه ... هم باهوشه ، هم سریع الانتقال ... سرحال و شنگوله ، با سرگرمیهای مورد علاقه اش مشغوله! از اینجا به اونجا در تردده و هم زمان خیلی وسایل رو هم جابجا میکنه ... پخش و پلا میکنه ! ... سر و صدا میکنه! ... ریخت و پاش میکنه! ... بپر بپر میکنه ! ... سی دی رو عوض میکنه! ... به خیال خودش به این و اون تلفن میکنه! ... اما ... امان از اون روزیکه نخواددددددد!
... اگه بگی اینو بخور! میگه نع! ...و اگه بگی اینو نخور! ... بازم میگه نع!
... اگه بگی اینو بپوش ! پا می ذاره به فرار ... اگه بگی اینو نپوش! می گه می خوام بپوشم!
... اگه بگی پاشو ! خوابش میاد! ... اگه بگی بخواب! بپر بپر میکنه!
... اگه بگی بریم ، می خواد بمونه ! ... اگه بگی بمون ، میگه می خوام برم!
... اگه بگی بلند شو ، فوری می شینه! ... اگه بگی بشین ، دوست داره راه بره!
... اگه بگی بلند صحبت نکن ، فریاد می کشه! ... اگه بگی بلند تر جواب بده ، سکوت میکنه!
... اگه بگی به این دست نزن ، داغونش میکنه ... اگه بگی با این بازی کن ، نگاهش هم نمی کنه!
... اگه بگی آروم باش ازت عکس بگیرم ، رویش رو بر می گردونه! ... اگه بگی از جلوی دست و پا کنار برو ، بی حرکت می ایسته جلویت!
... اگه بگی یک شعر بخون ، لام تا کام حرف نمی زنه! ... اگه بگی یک لحظه گوش کن ، می زنه زیر آواز!
... اگه بگی نداریم ، می گه می خوام ... اگه بگی حالا داریم ، میگه دیگه نمی خوام! ...
... راستی که عجب حکایتیه این مادر بودن اونهم مادر یک فسقلی لجباز از نوع 2 تا 3 سالش!

- دیروز برای اینکه حین کار سرش رو گرم کنم! ازش خواستم برام شعرهایی که تازه یاد گرفته بخونه! ... بعد برای اینکه سر ذوق بیاد برایش یک شعر من در آوردی هم ساختم که اونهم تشویق بشه
...
مامان فدای چشهاته ... نگاه سر به هواته
قربون اون خنده هاته ... بی قراره لحظه هاته
اسیر ناز و اداته ... چشم براه قدمهای کوتاهته! ... دنبال عطر نفسهاته ! ... وایی که چقدر فداته!
... تا اینجایش رو با دقت گوش کرد ! ... بعد گفت مامی اینها رو نخون دیگه ، یک شعر عالی بخون ن ن ن ن !!!! 
پ ن 1 : جلوی آیینه سخت مشغول بود و صورتش رو حسابی رنگ کاری کرده بود و قیافه ای ساخته بود دیدنی!!! ... من هم مثلا عصبانی! بهش گفتم : اینها چیه بصورتت مالیدی ؟؟؟ ... اونهم با اخمهای درهم و سری افکنده در پاسخ گفت : مامی لبازم آیایش (لوازم آرایش) شما نیست ! فکر کنم کرم زیر آفتابه (ضد افتاب!) خودمه!
(یک پماد کوچولو اشانتیون بهش دادن که بعنوان اولین لوازم آرایشش دوست داره دایم با خودش حمل کنه!)
پ ن 2 : ... دیروز عصر ... بعد از پرخاشگری با دوست کوچکترش ! (یک مهمون کوچولو داشتیم که آندیا حسابی از دستش کلافه شده بود و سر اسباب بازیهایش درگیر شده بودن!)
من : دخترم کارت اصلا درست نبود ! 
آندیا : کار شما درست نبود! 
من : مگه شما قول نداده بودی که دیگه دعوا نکنی ! ... که دیگه کارهای بد نکنی ! ... چرا دوستت رو هول دادی! 
آندیا : می خوام بازهم هولش بدم ! اشگونش بگیرم! (منظور همون نیشگونه به گمانم) اسباب بازیهام هم بهش نمیدم! 
من : آخه چرا ؟ ... 
آندیا : آخه دیگه نمی خوام کارهای خوب بکنم! ... جایزه هم نمی خوام ! ماه و ستاره هم نمی خوام ! زمین بازی هم نمی خوام! ... اصلا ٌمی خوام خودم با تنهام بازی کنم!
(قیافه اش موقع ادا کردن این جمله آخری خیلی دیدنی شده بود!)



در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ -