دخملک با علاقه خاصی به منظره بیرون خیره شده و از شدت بارون به وجد اومده! ... با انگشتهای توپولیش روی شیشه بخار گرفته پنجره ماشین طرح های مختلف می کشه و از این بازی عجیب و شرشر بارون چنان سرخوشه که سراغی هم از سی دی های مورد علاقه اش نمی گیره! دیدن منظره شهر و خیابونهای آب گرفته تو این وضعیت نه چندان متعادل حس عجیبی به آدم می ده! ... همینطور دیدن عابرینی که بعضیهاشون در کمال خونسردی و بی هیچ تمایلی برای رسیدن به سر پناه در آمد و شد هستن. دخملک با دیدن لباس های خیس و چهره های بارون زده چند تا بچه که تا چند لحظه پیش با سماجت به رهگذرها فال می فروختند ، به سرعت شیشه ماشین رو پایین می کشه تا با دستهایش بارون رو لمس کنه! ... و تو بی هیچ حرفی دوباره شیشه رو بالا می کشی که وروجکت رو از باد و بارون حفظ کنی! ... نگاه تند دخملک روی صورتت سنگینی میکنه اما به رویت نمیاری! دخملک رویش رو بر می گردونه تا دوباره منظره بیرون رو از پنجره باز تماشا کنه! هر چند که نگاه سنگین و مضطرب تو رو هم بی پاسخ نمی گذاره!! : "مامی می خوام لباسهام مثل نی نی ها خیس بشه ! ... می خوام بارونها رو تو دستم فشارشون بدم ... !" و تو با لبخندی از سر رضایت می ذاری که وروجکت مشتهای کوچولویش رو از دانه های تند بارون پر کنه و جیغ های کوتاهش رو تو همهمه رگبار بارون با لذت دنبال کنی! ... دوست نداری افکار گذشته دوباره مثل صاعقه بر سرت فرود بیاد و این حس و حال رو ازت بگیره ! ... دوست داری به این فکر کنی که چقدر از این شوخ و شنگی دخملک را در گذشته های نه چندان دور خودت سراغ داری!!!!! ...

پ ن1 : اولین تجربه سینما رفتن با دخترکی پر شر و شور و ناآرام ، جنجالی تر از اونی بود که فکرش رو می کردم ... هر چند که آندیا تا به حال تماشای فیلم در سینما رو تجربه نکرده بود و اصولا علاقه ای هم به یکجا نشستن و فیلم دیدن نداره ولی خاطره قشنگی از اولین تجربه سینما رفتن برامون گذاشت! ... به محض خاموش شدن چراغها با صدای بلند اعلام کرد که زود چراغها رو روشن کنین چونکه تاریک شده نمی تونیم کتاب بخونیم! ... اما نیمساعت اول رو کاملا همکاری کرد ... بعد گفت : "آب می خوام ... غذا می خوام ... بعد ج ی ش دارم! (البته با فریادددد!) ... بعدترش می خوام بدو بدو بازی کنم! ... بعدترترش می خوام برم پیش دوستهامون بشینم!" و دست آخر هم با صدای بلند گفت : "دیگه نوبت منه می خوام سی دی گار فیلدمو براشون بذارممممم!!!!!!!!!!!! ... "
پ ن2 : موقع دور زدن سر یک پیچ خیلی تند ... دخملک با وحشت صندلی رو با یک دست و پدرش رو با دست دیگه محکم چسبید ... بعد به پدرش گفت : "... بسه دیگه نچرخیم! ... الان ماشینمون سرش گیج می ره می افته می شکنه ها!!!"



در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ -