- دخملک تازه با قصه گویی و داستان سرایی آشنا شده ... هرچند که کتابخوانی و شعر خوانی رو از پیش از یکسالگی تجربه کرده بود ... اما دنبال کردن موضوع قصه ، تنها با گوش دادن و بدون حضور فیزیکی کتابهای رنگی و پر عکس و ساختن داستانها و شخصیتهای خیالی متناسب با زندگی روزمره ، مقوله جداگانه ای است که دخملک به تازگی تجربه کرده و پیشرفت قابل توجهی هم در این زمینه داشته ... ظرف چند شب گذشته به درخواست خودش برنامه کتابخوانی به قصه خوانی در تاریکی مبدل شده و هر بار ترجیح میده ابتدای قصه (مقدمه و طرح اصلی قصه) با من باشه اما شاخ و برگ و بدنه داستان رو دخترک بسازه!!! ، گاهی هم سر چطور تمام شدن موضوع قصه به اختلاف نظر می خوریم!!! ... چند شب پیش به تقلید از مامانی (مامان گل خودم
) برایش یک قصه ساختم که موضوعش بد غذایی و بهانه گیری یک دختر بچه لجباز و حرف گوش نکنه که اصولا با میوه خوردن مشکل داره! (عمراٌ بفهمین منظورم کی بوده !!!!!
) وسطهای داستان داشتم از عوارض نخوردن میوه و سبزی تازه و تاثیرش روی پوست و مو می گفتم که دخترک پرید وسط حرفم و گفت : مامی می دونی علی آقا (سوپری محل) هم میوه نخورده موهایش تموم شده ؟؟!! (بنده خدا اگه بدونه دخترمون چی گفته دیگه اینطوری تو مغازه اش به دخترک آزادی عمل نمیده!!! ...) بعد هم گفت قصه میوه رو دیگه نگو از اونجاییکه می رن زمین بازی و سوار سرسره بادی می شن تعریف کن! ... 


- داشتم بهش نوید مسافرت می دادم گفتم : "آخ جون ، فردا با هم می ریم سفر !!! ... از همه دنیا بی خبر! ... " دخملک گفت : "نه نه مامی با خبر بریم! " ... گفتم: "باشه عزیزم! ... گفت با اتوبوس هم بریم! ... گفتم : نه عزیزم با هواپیما می ریم! ... گفت : "از اونهایی که تویش صندلی ج ی ش داره !! "



- پنجشنبه وقت آتلیه داشتیم با طاهره جون مامان فاطمه زهرا ... دخملک نهایت همکاری رو کرد
... برای همین هم زیاد معطل نشدیم و قبل از اینکه دکورهای مختلف پشت صحنه کاملا تخریب بشه برگشتیم سراغ برنامه های کنسل شده مون ! ... ما هم که وقت آزادمون زیادددددددددددددددد
، حالا یک روز دیگه وقت می گیریم! 


+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ -
نظرات شما ()