Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

شادمانه

دخترک شنگول و سرحال داره تو خونه بازی میکنه ، بهم می ریزه ، شلوغ می کنه اما تو با لذت زیر نظر گرفتیش. همینقدر که اوقاتش رو با خودش سر میکنه بی هیچ مزاحمتی و همینکه خلوت تنهاییش رو با یک مشت عروسک و اسباب بازی بی جان پر میکنه خودش خیلی حرفه برای یک دختر بچه پر انرژی که تازه داره پا به عرصه خردسالی می گذاره ... گوشی تلفن رو بر میداره و دقایقی رو بدون مخاطب صحبت میکنه ! گاهی چنان ماهرانه  مکث می کنه و سرش رو تکون می ده که انگار راست راستی کسی پشت خطه! ... وبعد تمام موجودات انسان نما و حیوان نمای اتاقش رو جمع میکنه و براشون از این در و اون در حرف میزنه و دردل می کنه! از همون حرفهای غلنبه سلنبه ای که باورش در ذهن کودکی کنجکاو آدم رو به حیرت وا میداره ! ... و گاهی به نوبت انتخابشون میکنه برای بردنشون به خرید و گشت و گذار و صد البته که منتخب خوش شانس باید در سکوت نصایح و تذکرات ریز و درشت دخملک را در تمام مدت خرید بشنوه! و همه جا همراهیش کنه ! دخملک اینقدر زیبا نمایش رو پی می گیره که یادت می ره کجای کار بودی !  ... شاید تمام این کارها رو به اشکال مختلف بارها و بارها انجام داده باشه! شاید بنظر عادی و تکراری بیاد برای اون سنش! اما قشنگیش به اینه که هیچوقت یادش نمی ره که داستان بازیهایش رو همیش همونطوری  که دلش می خواد  طراحی و پیش بینی کنه  ، نه اونطوری که پیش میاد و  باید و شاید ! ... حتی اگه واقعیت فرسنگها دور از انتظارش باشه!

 

یکسال قبل در چنین روزی ...

 

 

از کنار چند تا پاساژ پر زرق و برق رد می شیم و دخملک با دقت به لباسهای شب خیره شده! دستش رو می گیری که ازت جانمونه ! دخملک با برق خاصی تو چشمهایش می پرسه : مامی این لباسها مال کیه؟ ... توضیح می دی که برای فروش به نمایش گذاشته شده و هرکس که بخواد می تونه پول بده و لباس رو برای خودش بخره! ... همچنان دستهای دخملک رو تو دستهایت گرفتی و قدمهای کوچکش رو روی سنگ فرش خیس پیاده رو می شمری که انگیزه پیدا کنه برای قدمهای بعدی!! ... دخملک آهی می کشه و میگه : پس چرا شما از این لباسها نمی خری ؟؟؟؟ هان ؟ هان؟؟ ... جوابمو بده !!! مگه شما نمی تونی به آقای لباسی پول بدی؟؟؟؟

 

دو سال قبل در چنین روزی


 

بی مقدمه میاد دستهایش رو دور گردنت حلقه میکنه و چند دقیقه ای همینجور محکم بهت می چسبه ! از اون حالتهایی که آدم خودش رو تو ابرها می بینه! ... از اون حس های توصیف نکردنی که فقط باید تجربه اش کرد و بس! ... از اون لحظه هایی که دلت می خواد رویت رو از ساعت برگردونی! ... بعد متفکرانه نگاهت میکنه و می گه : " مامی تولد من شریوته ؟؟؟ (شهریور)"... می گی نه عزیزم شهریوره. میگه: "چند شنبه اس یعنی؟؟"... می گی: هنوز خیلی مونده تا اون موقع؟؟ ...  بعد مثل اینکه یکدفعه فکری به ذهنش رسیده باشه با هیجان خاصی میگه : "مامی پس عروسی شما و پدر چند شنبه میشه؟؟ !!!" ...  دخملک انگار به هر قیمتی شده می خواست  بهانه ای پیدا کنه برای سور و ساط!  تعجب

 

  • کم پیش میاد که در مقابل مخالفتهای ما در انجام خواسته هایش گارد بگیره و یا بش از حد پافشاری کنه! ... معمولا از نحوه برخورد ما  خوب می فهمه که تا چه حد می تونه برای رسیدن به خواسته اش سماجت کنه ! ... شاید هم دستمون رو شده دیگه برای دخملک ... دیروز گفتم تا اسباب بازیهایت رو از روی زمین جمع نکنی از اسباب بازی های بالای کمد خبری نیست ! <<<<<یکسری از وسایلش دور از دسترسه! بنا به شرایط مقتضی !>>>> ... با خونسردی جواب داد : نه مامی نگو خبری نیست ! بگو باشه عزیزم! اببل بیا اسباب بازیهایت رو باهمدیگه جمع کنیم که قد اتاقت تنگ نباشه! (دقیقاً با همین جملات و یک لحن دخترانه مامان فریب!)
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker