
وقتی ...
- وقتی صبح با چهره بشاش و سرحال از خواب پامیشه و آروم سرش رو از لای میله های تختش میاره جلو و بهت صبح به خیر میگه ... دیگه چه اهمیتی داره که تو بی خواب و خسته ای ... دنیایت با دیدنش خندون میشه!
- وقتی دخملک تمریناتش رو با دقت انجام داده و تو کلاس بخاطر پیشرفت خیلی خوب و دقت زیادش جایزه می گیره ... دیگه چه اهمیتی داره که تو اوج ترافیک عصرگاهی با سرو وضع بهم ریخته و اعصاب خط خطی خودت رو رسوندی به کلاسش و ماشین هم چند ده کیلومتر اونورتر پارک کردین! ... با دیدن دخملک پر انرژی و اولین موفقیتش خستگی راهشو گم میکنه!
- وقتی دخملک نه بد غذایی کرده و نه بد قلقی و سر ساعت مسواکش رو می زنه و میره تو رختخواب و خودش کتاب به دست برای خودش داستان سرایی می کنه تا خوابش ببره! ... دیگه چه اهمیتی داره که تو یک خروار کار انجام نشده داری ، برای فردا هم هیچ لباس اتو شده ای ندارین ، حوصله دکمه دوختن هم نداری! ... با دیدن چهره آروم دخملک تو خواب ناز که کتابش رو محکم بغل کرده ، دنیا بنظرت قشنگتر میاد!
- وقتی بدون دردسر میاد حمام و با دستهای کوچولویش موهاشو شامپو میکنه و بدون الم شنگه بعد از آبکشی میاد بیرون و با رضایت پروسه های بعدی رو پشت سر میذاره ... دیگه چه اهمیتی داره که تو داری از سرما یخ می زنی و هنوز نرسیدی موهایت رو خشک کنی یا لباس گرم پیدا کنی! ... با دیدن دخملک ترگل و ورگل با لپهای گل انداخته که خودش پلوورش رو تنش کرده و مرتب نشسته تا تخم مرغ بعد از حمامش رو بخوره ، دلت غنج می ره!

+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ -
نظرات شما ()