، وسط کار تلفن زنگ زد ، رفتم گوشی رو بردارم ، وقتی برگشتم به فاصله 30
ثانیه تمام لباسهای تا شدهء داخل کشو ها روی زمین پخش بود....
خودش هم می
خندید و لباسها رو با خودش از اتاق می برد بیرون ، من هم رفتم دنبالش و
به علامت اعتراض لباسها رو ازش گرفتم.
دیدم باز چند تا دیگه از لباسها
رو برداشت و با شتاب ( چهار دست و پا) رفت سمت آشپز خانه و لباسها رو
انداخت تو ماشین بعدهم دستش رو گرفت به ماشین و بلند شد روی نوک پاهاش ،
درماشین لباسشویی رو بست (خوبه که چفت نشد)، کلید روشن/خاموش رو هم فشار
داد
و نشست جلوی ماشین وبا شوق و ذوق زیاد دسدسی می کرد ...
سریع ماشین رو
خاموش کردم که لباسها رو دربیارم، تازه فهمیدم که غیر از لباسها ، کیسه پودر ژله و ... وایییی تیوپ چسب رازی با در باز و پماد ویتامین آ که تا چند
لحظه پیش همه روی ماشین لباسشویی بود حالا توی ماشینه. 
- بعد از ظهر دیدم خیلی کار دارم آندیا رو گذاشتم تو تختش و یکسری از اسباب بازیهای مورد علاقه اش رو هم گذاشتم که باهاشون سرگرم بشه ، هر چند دقیقه هم بهش سر می زدم یا باهاش حرف می زدم، معمولا هنوز 10 دقیقه نشده خسته میشه و ماما ... ماما.. رو سر می ده که یعنی منو بیار پایین!
اما اینبار وقتی
رفتم تو اتاقش سه تا بالش توی تختش رو گذاشته بود رو هم و رفته بود روی
بالشها وایستاده بود
، شیشه آبش رو گذاشته بود روی لب عروسکش که روی
میزبالای تختشه و (به سختی و با حالت ایستاده) مثلا بهش می می (شیر) می
داد
و باهاش حرف می زد ، دلم می خواست تو این حالت ازش فیلم بگیرم ولی با
دیدن من تعادلش روی بالشها بهم خورد و با باسن افتاد روی بالشها ، جالبتر
اینه که بعد شیشه آب رو برداشت که خودش هم آب بخوره بچه ام! 

- عصرآندیا رو آماده کردم که با هم بریم پارک ، مو هایش رو هم برس کشیدم و با یک گل سر هم رنگ لباسش جلوی موهاشو جمع کردم ، آندیا هم بلا فاصله برس رو ازم گرفت و چهار دست و پا رفت سراغ اردکش و گل سرش رو از سرش کشید و گذاشت روی منقار اردکش
و بعد هم
تند تند پاهای اردک بی نوا رو برس می کشید.


در یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ -