Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

دلبرم ، دلبرکم ... آندیای بانمکم!



دیروز چند جا کار داشتم ، برای همین آندیا تا شب پیش مامانی بود ، هر چند که اونجا به طلا خانوم ما خیلی بیشتر از خونه خوش میگذره و همه حسابی هوایش رو دارن و
لی لی به لالاش میگذارن... ولی من دل تو دلم نبود و مدام صدایش تو گوشم و قیافه معصوم و بشاش و شیرینش جلوی چشمهام بود و خلاصه همینطور با وجدان درد دست و پنجه نرم می کردم ، حالا داشته باشین مکالمه من با یکی از دوست جونهایم رو تو همین گیر و دار...
- من : الو
- الو سلام چطوری تو ، آندیا نانازی خوبه؟
- من : سلام ، مرسی ، از دیروز پیش مامانه...
- از دیروز ؟... مگه هر روز صبح ها نمیبریش؟ ...
من : آهان خوب آره...
- پس چرا میگی از دیروز...؟
- من : گفتم از دیروز...؟ نمی دونم؟
- خوب حالا برنامه فردا مون ساعت چند شد ؟ تو با ... تماس گرفتی یا نه ؟
- من : نه... راستی عکسهای آندیا رو ریختی تو کامپیوتر برایم میل کن.
- باشه حتماٌ... فردا میایی دیگه؟
من : نه نمیارمش می ترسم بچه ام خسته بشه.
- بابا من کی گفتم آندیا رو بیار میگم خودت کی میای ؟ تو اصلاٌ انگار حالت خوب نیست ها؟
- من :
حالا آندیا درست همین ساعت با مامانی تو پارک مشغول سرسره بازی و راه رفتن بود (آخه تازگی ها خیلی دوست داره دستش رو بگیریم که راه بره . چقدر هم تند راه میره) یک دوست هم پیدا کرده دخترم ... اسمش هم ارشیاست . مامانی گفتن کلی برایش نانای کرده و موقع خداحافظی هم (البته خانوم با زور حاضر شدن بیان خونه )خیلی عشقولانه با هم بای بای کردن... حالا موندم برای تولد یکسالگیش خانوم چند تا دوست پسر می خواد دعوت کنه؟!  ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker