



دیروز آندیا روز خوبی داشت چون برای 6 ماهگیش یک جشن کوچک گرفتیم
و عسل خانوم کلی کادو گرفت و از ذوقش نمی دونست کدوم را بگیره تو دستش خلاصه برای گرفتن کادوهای رنگ و وارنگش از هر دودست و حتی پاهاش استفاده میکرد 
بعد از وارسی هم طبق معمول همه را می برد سمت دهنش و مزه می کرد طفلکم تعجب می کرد که چرا بعضی وقتها وقتی چیزی را میبره سمت دهنش همه با هم جیغ می کشن که نه نه نه!

آخر سرهم موقع فوت کردن شمع بجای اینکه شمع را خاموش کنه دو دستی شیرجه رفت تو کیک
و بعد از اینکه دستهایش تا مچ تو کیک فرو رفتن و شکل و شمایل کیک حسابی بهم ریخت عسل خانوم خیالش راحت شد و آمد دستهایش رو بخوره
که .... حالا فکرشو بکنین که چه بلایی سر لباس و کلاه سفید و قشنگش که خاله مرجان و عمو افشینش از دبی آورده بودن آمد
البته باز جای شکرش باقی است که برای باز کردن کادوهایش خیلی منطقی و سنگین منتظر شد و این کارو به بابا فرشیدش سپرد




آندیا خندان و شاد بی خبر از بلای که قرار بود سرش بیاریم بهمون لبخند میزد و این بیشتر ما را دچار عذاب وجدان می کرد نمی دونم با این همه پیشرفت در علم پزشکی چطور هنوز برای تلقیح واکسن راه حل بهتری پیدا نشده!



در شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥ -