(آخه شیطونکم یاد گرفته با تکان دادن دست خداحافظی کنه) عسل خانوم خوابیدن ولی به محض اینکه رسیدیدم خانه ، از خواب بیدار شدن و تا ساعت 2.30 شب هم سرحال و قبراق مشغول بازی آواز خواندن و تمرین اپرا بودن
بعد هم بابایی خواب آلو را مجبور کردن که نصفه شبی دور خانه برایش تور بگذارن و بعد از سان دیدن از کل اتاقها و اسباب و اثاثیه ریز و درشت ، عسل خانوم باز هم خسته نشدن و ترجیح دادن تو بغل بابایی با دو تا پای مبارک کلیدهای برق را آنقدر خاموش و روشن کنند تا کاملاٌ از نحوه تاریک و روشن شدن اتاق سر در بیارن
آخر سر هم من بابا فرشیدش مجبور شدیم اسباب بازیهایش را بریزیم دورش و با چشمان نیمه باز به سختی در حال چرت زدن مراقبش باشیم. نهایتاٌ نمی دونم ما زودتر خوابیدیم یا... ما زودتر 

من که اصلاٌ خوابم نمیاد شما اگر خسته اید میتونین بخوابین!


یا غذا بهم بدین یا من پیشبندمو می خورم!


اینجا راحت تر غلت می زنم بابافرشید و مامی میتونن رو زمین بخوابن! 



در دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥ -