من و ما ...

  • زندگی مثل گل یا پوچ می مونه ... تا مشتش برایت باز نشه نمی دونی چی توشه! تا انتخابش نکنی آشکار نمیشه اما یکبار بیشتر حق انتخاب نداری ... بهت فرصت دوباره نمیده ... اما همیشه یک شانس 50 درصدی برایت حی و حاضره فقط باید پیدایش کنی و دل خوش داری که دور گردون به کام توست حتی اگه کامت رو شیرین نکنه! ... دخترک مشتهای کوچولویش رو دراز می کنه سمت مامانش و با کلی ناز و ادا می گه :  "زود بگو تو کدومه؟" ...  بی هدف می گی اینه! ... بازش می کنه ! خالیه! ... حس می کنه ناراحتی! زود دست دیگه اش رو میاره سمتت و یک بادوم درشت از کف دستش می گذاره تو دهنت و می گه : "ایناهاش! حالا بخند!! دیدی بیخودی ناراحت بودی!!!!!!!!"


 

  • دیراومدی ! خسته ای! بی حوصله ای! با آشپزخانه شلوغ و بهم ریخته و نابسامان قهری! ... خوب که چی! کی به قهر و آشتی تو اهمیت می ده !  ...  گوشی تلفن با قدرت بین کتف و گوش مبارک چسبانده شده ! خوبه که از اونور خط نمی بینن داری پیاز پوست می کنی! دو پیمانه برنج خوش رنگ و بوی  مورد علاقه دخترک روی گاز بال بال می زنه و چیزی نموده کفهای سفیدش رو پس بده رو گاز تا بلکه یکی به دادش برسه! ... تمام پنجره های موجود بازند تا آخرین نفسهای خوشایند بهار رو به افول رو با ولع تو بکشند! اما بجایش هرم گرماست و دوده و خاکی که هر بار سر  می چرخانی یادت بیاد که پشت پنجره ها چقدر مهجور و غریب افتاده اند از پاکیزگی! ... صدای تلویزیون لحظه به لحظه بلندتر میشه و صدای خنده های شیرین و معنی دار دخملک هم! ... آخرین ادویه مایه کتلت رو که اضافه می کنی انگار دنیا تو تاریکی فرو می ره و تو می مونی و  بوق ممتد گوشی تلفن و غل غل برنج و بوی روغن مذاب و دست آغشته به مایه کتلت و دخترک گرسنه و کم طاقتی که قبل از تاریکی از میز بالا رفته و بعد از تاریکی عاجز مانده از پایین آمدن و پشت سر هم تکرار می کنه  "مامان بگو برق بیادددددددددد! ... مامان گشنه امه ! ... مامان منو بیار پایین ! مامااااااااااااااااااااااااان!!!


 

  • یک کتابخونه کوچولو تو اتاقش داره که معمولأ کتابهایی که بیشتر ازشون استفاده می کنه رو اونجا می گذاره ، بعد بقیه کتابهایش  تو یک کمد طبقه بندی شده است که معمولا درش بسته است ولی اگه دفعتاٌ درش باز بمونه ، کل کتابها مثل تل برگهای خشک شده پائیزی روی زمین ولو می شن ، لگد میشن ، له میشن ، مچاله میشن و آخر سر هم می زنه زیر گریه که چرا اینجوری شدن! دیشب بهش گفتم اگه موافقی کتابهای تو کتابخونه ات رو جمع کنیم و بجایش یکسری کتابهای تازه از توی کمد بگذاریم ... از گوشه چشم یک نگاه به کتابهای قدیمیش می اندازه و می گه :‌ "چرا مامان مگه کتابهام هم مثل لباسهام زمستونی تابستونی شده؟؟؟"



/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان هستی

الهییییییییی که چقدر دقتش زیاده زمستونی تابستونی آفرین [بغل][ماچ]

مامان روژین

شايد كتابهاهم زمستوني تابستوني شده باشن و ما خبر نداشته باشيم[خجالت]

سپیده

فدای دختر ناز و مهربونم بشم . دل بچه ها آنقدر بزرگه که نمتونن ناراحتی کسی رو ببینن. و همه چیز رو از جنبه مثبت مینگرند. کاش بچه ههمیشه همینطور بمونن حتی وقتی بزرگ میشن.[گل] صورت ماه آندیای عزیزم رو ببوسید.[ماچ][ماچ][قلب][بغل]

لیلی مامان یونا

درکت میکنم مژگان جون خدا بهت قوت بده آندیا عسلی رو بووس برام [ماچ]

نینی ترین داداش دنیا (داود)

سلام گل من .. خوبی ... بخدا وبلاگ قشنگ که چه عرض کنم واقعاً ماهی داری .... مثل خودت که ماهی .... کلی هم استفاده کردم ... امید وارم در تمام مراحل زندگیتم موفق و پیروز باشی ... ضمناً خوشحال میشم اگه دوست داشتی بعد Update کردن وبلاگت اس ام اس بده حتماً بهت سر میرنم. (09353394450) . . . . التماس دعا گلم . فدای مهربونیات ...

‫سلام.قلم شما بسیار جالب و نو هست.در پناه خدا باشید با آندیا جان.از لندن

مریم-مامان آوا

وای ماجرای برق رفتن چقدر سخت بوده حتما! عکسهاش چقدر خوشگلن