پایین اومدیم زمین بود ... قصه ما همین بود!

همیشه نسبت به آدمهایی که اصولا فقط غر می زنن و از زمین و زمان شاکی و طلبکارند احساس خوبی نداشتم ... نه اینکه نیمه خالی لیوان رو نبینم اما برای نداشته ها تمایلی هم به غصه خوردن و حسرت کشیدن در خودم سراغ نداشته و ندارم ... چه فرقی می کنه که تو بخندی یا نه ! بالاخره فیلم زندگی با همون سناریوی از پیش نوشته شده به انتها می رسه . میشه که به همه اش ، حتی نقطه های نداشتهء پایانش خندید!  ... میشه هم از اول تا آخرش رو با دید منتقدانه زیر ذره بین گذاشت و اینقدر از موضوع داستان دور شد که وقتی به آخر قصه می رسه هاج و واج بگی " یعنی تموم شد؟؟؟؟ ..."

تو این شهر پوست از ترافیک تراکانده و بی قواره اما تو دل برو ، که از دور دل می بره و از نزدیک زهره (به فتح ز) ، شاید کم نباشن آدمهایی که از این سر شهر ، طفلک خردسالشون رو تو هرم گرما می برن اونور شهر که مثلا چند ساعت سر یک کلاسی بشینه منباب فرهیختگی طفل و آینده نگری خود! ... بعدش همیشه سر بزنگاه و با عجله به همه جا می رسن و شاید نصف ساعات مفیدشون رو پشت رول می گذرونن! ... فرمون داغ تازه از تنور دراومده رو با نوک انگشتهات لمس می کنی ، بعدش این کمربند ایمنی رو که مثل بختک افتاده رو شونه ات هی جابه جا می کنی بلکه احساس راحتی کنی که نمیشه ... بعدش دخملک نق می زنه که چرا صندلی داغه ، بعدترش یکریز میگه می خوام جلو بشینم اما آفتاب نباشه ! می خوام سی دی بگذارم چرا کمربندم نمی گذاره! ... می خوام سرم رو از پنجره یک کوچولو بیارم بیرون که باد بخورم! ... چرا نمی رسیم ... چرا همیشه ماشین مردما جلوی ماست چرا نمی رن عقب که ما زودتر برسیم! ... پشت چراغ قرمز اما غرغرهایش فروکش میکنه ... یک لبخند ساده از طرف پسر بچه بانمکی که تو ماشین کناری سرش رو از پنجره بیرون آورده ... و لبخند معنی دار دخملک و سبز شدن چراغ و دستهای کوچولویی که همچنان به علامت خداحافظی تو هوا معلقند ...دخترک سرش رو بر می گردونه سمتت با یک لبخند شیرین و مهربون ... آهنگ مورد علاقه اش رو پیدا می کنه آروم تکیه میده به صندلی و تا آخر خط با رضایت بیرون رو تماشا میکنه ... گرما یادتون می ره ... عجله  یادتون می ره و ترافیک و جای پارک هم! ... اینبار بیشتر متوجه تغییرات و سرسبزی اتوبانها و خیابونهای تازه آسفالت شده می شین ...

/ 9 نظر / 21 بازدید
مهتاب

شاید اینجوری باشه که میگم ولی فکر میکنم هرگز تصادف نیست که مطلبی باهم خوانده میشه یا گفته ای شنیده میشه شاید این افکار تایید بشن یا همدیگه رو تایید کنن تا بلاخره به عمل بییان ولی موافقم که دنیا یه سناریوی نوشته شدهاست که باید نقش ت رو خوب بازی کنی واین نقشت که نمره میگیره ولی عزیز دلم موندم چه جوری نقشی که بدون تمرینه چه جوری بدون ایراد می تونه باشه پس اگه 20 نیستیمچرا باید دخترامون دایم پشت ترافیک وچراغ قرمز وبوق وگه گدار لبخند یه پسر کوچولو باشن

مامان نازنینها

حسابي دلم براي خوشگل خانم و شما تنگ شده بود . اومدم و چند تا پست رو با هم خوندم و دلي از عزا درآوردم [ماچ][ماچ][ماچ]

مامان لیلا

وای چقد نق زدناش شبیه پرهام منه. موفق و شاد باشین[قلب]