از وقتی یک جوجهء یک روزه بود تا الان که آخرین روزهای آخرین ماه سه سالگی رو پشت سر می گذاره هیچوقت نتونستم/ نخواستم که بیشتر از چند ساعت اونهم تو طول روز دوریش رو تحمل کنم ... نمی دونم که این خوبه یا بد ولی هرچه هست هر دومون یک جورایی از این وابستگی لذت می بریم! ... این روزها برای هر کاری می گه مامانم هم بیاد ... مامانم باشه! ... اینها رو گفتم که بگم دیروز بردمش برای عکس پرسونلی ، دخترک کلی آرا ویرا کرده با موهای جینگیل فینگیل و بعد عکاس ده بار ژستش رو درست کرد و چونه اش رو بالا و پایین برده و صورتش رو اینور و اونور کرده بعدش  نور  تنظیم شد و زمینه درست شد و حرفهای خنده دار رد و بدل شد برای یک پوزخند جزئی و ال و بل و جیمبل ... اونوقت چی شد ؟؟ ...  دست آخر تا عکاس اومد فلش دوربین رو بزنه ، دخملک  بلند شد راه افتاد سمت من و گفت : " نه نه! صبر کنین باید مامانم هم بیاد!!!!


 

آندیا و محل کار مامانش

 

/ 3 نظر / 33 بازدید
سپیده عمه آریانا

سلام مژگان جون ممنونم از حضور گرمتون. انشااله که خدا این عسلی رو براتون حفظ کنه. و همیشه از اون بالا مراقب این فرشته کوچولوی نارم باشه. آندیای گلم رو ببوسید. همیشه شاد و پر نشاط باشید.[ماچ][بغل][قلب][گل]