همینجوری

  • یک کلاغ سیاه درست تو مسیر حرکتمون داره عرض خیابون رو دلی دلی کنان طی می کنه  و طوری خودش رو تاب می ده که انگار یک آدم خیلی متشخص با کت و شلوار مشکی دستهایش رو پشت کمرش حلقه کرده و داره تو شانزلیزه قدم می زنه ! دخملک محو تماشا نصف تنه اش رو از پنجره بیرون آورده و به کلاغه می گه " چرا مباظب نیستی باید از رو خط کشهای سفید رد بشی؟!! اگه هم دوست داری میتونی بری از اون پلها که پله برقی داره سوار شی!" 
  • یک کاسه گیلاس می گذاره جلویش و با ولع  تمام لپهایش رو پر می کنه ... دست آخر می پرسه : "مامی چرا من تا حالا ندیده بودم که گیلاس اینقدر خوشمزه است؟ عصبانیگریه آخه چرا خیلی دیروزها برام گیلاس نخریده بودی ؟؟ "

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
shirinetalkh

سلااام دیشب خواب اندیا رو میدیدم[چشمک] اما کوچولوتر از الان بود[بغل] ببوسینش[گل]

هادی

آخ قربونش بشم من این با نمک رو[ماچ]

مامان امیر حسین

سلام واقعا مطالب شما جالب بود احساس کردم کارهایی ریز گلتون را نگارش کردید واقعا جالب بود