عنوان بی عنوان !

گاهی وقتها انگار فاصله بین لحظه های شادی و غم یک پوست نازک پیازه فقط ! ... چه دلگیر باشی ، اینقدر که بتونی تمام بغض های دنیا رو تو گلویت جا بدی ... چه شاد باشی ، اینقدر که فکر کنی دنیا فقط  به کام توست ، باز هم چیزهایی هست که بتونه اوضاع رو عوض کنه ! کافیه به ابرهای خیال فرصت تاخت و تاز بدی! اونوقت می بینی هزار جور فکر جورواجور تو یک ذهن درگیر جولان می دن بی هیچ امکانی برای قدرت تصمیم گیری! ... نه میدونی کجای کاری ؟ ... نه می دونی از کجا شروع کنی؟ ... از سرو سامان دادن به آشپزخانه درهم و شلوغ ؟ ... از همبازی شدن با وروجک بی تاب و کم طاقتی که تمام روز رو چشم انتظار مونده برای رسیدن مادرش به تلافی تمام بهانه گیریها و کج خلقی هایش که یکجا تسویه بشن ؟! یا از پایه و اساس ؟ ... اینروزها انگار رشته کار تو دستمون بند نمیشه ... شده مثل یک کلاف سردرگم که افتاده باشه دست یک بچه گربه بازیگوش که لجبازه اما زیرک و بلاست!



  • می خوایی از عطر خوش غذا که حسابی تو خونه پیچیده و سرمای بیرون رو از پشت شیشه های بخار گرفته به بازی گرفته کمال لذت رو ببری ... وروجک ناغافل ظرف غذایش رو بر می گردونه روی ریموت تلویزیون و بی اینکه مورد مواخذه یا شماتت قرار بگیره ،  قهر میکنه و از خوردن غذا صرف نظر میکنه! ... مناعت طبع رو دارین که ؟
  • می خوایی از وقت اضافی بعد از شام استفاده کنی و قطار ریلی تازه اش رو با هم افتتاح کنین تا یک کمی سرگرمش کنی ... وروجک با بی میلی میگه : " نمی خوام قطار بازی کنم ! ... الان حوصله ام تنگه ! می خوام غذا بخورم! " ... چه تفاهمی!
  • دایم داره مثل فنر بالا و پایین می پره بی هیچ آثاری از خستگی ، در عوض شما خسته شدین از بس گفتین همسایه پایینی ... اینبار تصمیم می گیری بی تفاوت برخورد کنی و اصلا حساسیت نشون ندی محض امتحان!  ... نیمساعت بعد در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده و لپهایش از شدت حرارت مثل لبو گل انداخته میاد سراغت و با زیرکی تمام میگه : " مامی دیدی آقای پایینی نداریم؟ فکر کنم خونه شو برونده تو جنگلهای دور!!! "
  • با عجله کارهایت رو تموم میکنی و می ری سراغ اتاق دخملک که وسایل ولباسهایی که ولو کرده و احتمالا مقادیر زیادی هم بهش اضافه شده مرتب کنی ! ... در کمال تعجب می بینی همه چیز تقریبا مرتب شده و دخملک تر گل ورگل نشسته روی صندلیش و داره برای خودش کتاب می خونه! ... اینطور موقع ها آدم آی هوس می کنه بگه : یه دختر دارم ... شاه نداره! ...
  • لیوان آبش رو لبالب پر میکنه و به هیچ قیمتی قبول نمی کنه  که سرش رو خالی کنه و می گه آخه خیلی تشنه امه! ... دست آخر هم لیوان و آب رو با هم می اندازه و هر چی اصرار میکنی که یک لیوان دیگه بهش بدی می گه : " نع! ... می خوام بشینم رو صندلی تنهاییم که فکرم زیاد بشه  ببینم  چی شد که آبها ریخته ریخته شد !"  ... این غرورش منو کشته! ...
  • تازگیها بجای گریه و بهانه گیری برای رسیدن به اهدافش کلی زبون می ریزه و حسابی دلمون رو بدست میاره ... دیروز اینقدر زبون ریخت که بالاخره به خواسته اش تن در دادم و تقریبا یک وانت اسباب اثاثیه  با خودمون بردیم حمام ! موقع بلبل زبونیش ناخود آگاه گفتم : قربون اون زبون چرب و نرمت برم من! ... اونهم بلافاصله اضافه کرد : " نه نه زبون من که چرب نیست خییییسه!"



 

 

این هم فیلم کوتاه درخواستی ...

 

 

خواننده و نوازنده کوچولو ؟ ... این هم ببینین که باورتون بشه کی از هر انگشتش یک هنر می ریزه ! عینک


/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

vay khoda cheghadr in khoshgel khanoooom bozorg shode booooooos

مامان تینا و سینا

آخه من جیگرشو برم با این زبون خیسش [بغل] با این همه ناز و اداش [ماچ] حالا چرا بقیه برای فرداست [متفکر][بغل][ماچ]

جیک جیک

سلام باریکلا خانم خوشگل عکس اولی هم خیلییییییییییی عالی بود مامانی دستت درد نکنه بوووووووووس فعلا بای

هادی

سلام خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی ممنونم[گل] مردم از خنده مخصوصا با فیلم اولیش[قهقهه] ای جیگرشو قربون[ماچ] بازم بابت فیلم ها ممنون و متشکر[گل]

مهسا مامان باران

عاشقتم مادر با این ساز و آوازت .... ماهم این داستان روداریم اماتوخونه ما باران نی زنه علی (باباش ) می خونه .... من باران رو 1 شنبه و 3 شنبه می برم ....

مامان الی

سلام وای من که خیلی خوشم اومد.ایندفعه منم فیلم السای رو میذارم.ا زروی آندیا جون ببوس. آپ جدید دارم

راما

فدای این دختر هنرمند چقدر بزرگتر از سنش صحبت میکنه.ببوسش[ماچ]

مامان زهرا

سلام مژگان جون[ماچ] تولدت مبارک خانمی...[هورا] ایشاالله 1000 سال بشی و سایتون روی سر آندیای خوشگلمون باشه.[بغل] ببوس دخمل نازت رو[بغل][ماچ]