یک حرف و دو حرف ...

شاید فقط تو نباشی که از بزرگ شدن بچه ات وحشت داری! ... از اینکه تو  اون مامانی نباشی که می خواسته یا اون فرق داشته باشه با بچه ای که تو انتظارش رو داشتی! از اینکه تو هر لحظه بودنش نتونی یا ندونی همون کاری که شایسته و درخورش باشه انجام بدی! از اینکه به موقع  همگام با قابلیتها و استعدادهایش جلو نری ! از اینکه در بمونی تو فهمیدنش یا جا بمونی از دلخواسته ها و دلبستگیهایش ... 3.5 سالگی یعنی یک نقطه عطف دیگه تو دنیای کودکی ...

یعنی یکبار دیگه محک زدن رابطه مادر و فرزندی !

یعنی ارزیابی مجدد توانایی ها و قابلیتهای وجودی

یعنی خودم می گم چی میخوام و خودم می تونم های جنجالی!

یعنی بُر خوردن با آدم بزرگها اما از جنس اونها نشدن!

یعنی استفاده از هر فرصت برای برقراری ارتباط دوستانه و مشارکت

یعنی فهم متقابل و سیاستهای کودکانه ، یعنی من هم بلدم چطوری تظاهر کنم!

یعنی پرهیز از واکنش های بچه گانه و جوابهای سرسری.

یعنی دستمو ول کنین می خوام گنده گنده فکر کنم و بلند بلند حرف بزنم و بالا بالا بپرم! پر پروازم رو نبندین!

دنیای بچه ها یک دنیای رویایی و پر رمز و رازه ! دنیایی که تویش همه چیز سفید  و صورتیه! دنیایی که ابرهای سیاه هیچوقت آسمونش رو تیره نمی کنن اما همیشه آماده است که بی وقفه بباره! دنیایی که در عین کوچکی هر جور که بخواد اوج می گیره تا به پهنای خیال  و تا مرز خواستن پیش بره! ... دنیایی که تویش همه چیز شدنیه و خواستن توانسته! ... دنیایی که پر از توقع و انتظار و خواهشه و دنیایی که تویش هر چی بخوایی همون میشه ... شاید اشکال از نوع خواستن یا میزان بزرگ شدنه که هر چه بیشتر از این دنیا فاصله بگیری ، کمتر به خواسته هایت می رسی!! یا شاید ، برای اینه که یاد بگیری  ادای آدم بزرگها رو در بیاری!


  • لج که می کنه خیلی خواستنی میشه! یک جور بانمکی قهر می کنه که انگار می گه ولم کنین می خواهم برم تو غار تنهاییم! بعد با شعر خوندن و خیال پردازی تو اتاقش سرخودش رو گرم می کنه بی هیچ تمایلی به آشتی و همنشینی! ... در اتاق رو با سر و صدا می بنده اما نه محکم و بعد برای اینکه خیال تو رو برای هر گونه مداخله راحت کنه می گه : "من در رو محکم نبستم ها! خودش اینجوری بستونده شد! ولی هم نمی خوام کسی بیاد تو اتاقم!" ... سکوت می کنی! ... از لای در سرش رو میاره بیرون می گه : "روشن شد؟" ... سعی می کنی جلوی خنده ات رو بگیری! خودت رو می زنی به اون راه و می پرسی چی روشن شد؟ ... یک کم فکر می کنه می گه : " نمی دونم شما همیشه چی رو روشنشو می گفتی؟؟؟؟"
  • هنوز با حمام کردن مشکل داره ! ... از اینکه از موهایش آب بچکه یا سر و کله اش کفی بشه! حس خوبی نداره ! معمولا یک وانت اسباب اثاثیه با خودمون می بریم تو حمام اما همیشه  با خنده می ره حموم و با چشم گریون میاد بیرون! ... اینبار اما سعی کردم در کمال خونسردی اجازه بدم خودش تمام کارهایش رو انجام بده و من فقط نظارت کنم! حالا گیریم که یک مقدار شامپو هدر بره و یک کم زیادی در و دیوار حموم خیس بشه ! یا ظرف شامپو  تا خرخره از آب پربشه تا از تماشای حبابهای ایجاد شده غش غش بخنده! ... مهم اینه که با حمام آشتی کنه! ... دست آخر موقع پوشیدن حوله اش می پرسی خوب بود؟ ... می گه : " بله! ولی هم من می خوام همیشه مواظب باشم  کثیف نشم!  رو زمین هم نشینم که تمیز بمونم که دیگه هی نیام حموم!!
  • بهش می گم لیوان رو دو دستی بگیر که چای رو لباست نریزه ! میگه خودم می دونم چطوری نریزونم!



آندیا و هستی جون (شب تولد پریسا جون)



 

آندیا کنار هستی جون و پریسا جون

 

 

عروسکهای زیبا و خوش لباس : هستی ، آندیا ، پریسا و ارغوان جون

/ 8 نظر / 9 بازدید
رها

مامان آندیای نازی یه خصوصی دارید[ابرو]

سولماز مامان آریا

سلام بازم من از این عکسهای خوشگل خانم حسابی لذت بردم و حرفهایی که مامان نوشته واقعا جالب بود دیگه داره بزرگ میشه و استقلال خودشو نشون میده قربونش برم[قلب] پیشاپیش عید مبارک و سال نوی خوبی رو براتون آرزو میکنم [بغل][پلک][قلب]

نگین

جریان حموم خیلی بامزه بود. کلی خندیدم. نازی آندیا [قلب][ماچ]