یک روزی ...

  1. یک روزی می گفتی ... حالا کو تا دخترکم بخواد راه بره !‌ ... الان تو بیشتر گردش های دونفره اون جلو می ره و تو باید دنبالش بدوی و آخرش هم به گرد پایش نمی رسی!
  2. یک روزی می گفتی حالا حالاها باید نقش دیلماج رو بازی کنی برایش تا بتونه درست و حسابی حرف بزنه ... اینروزها امان نمی ده کسی حرف بزنه و شده متکلم وحده!
  3. یک روزی فکر می کردی به این زودیها نمی تونی باهایش درد و دل کنی! اینروزها اگه یک کم چهره ات گرفته باشه ، فوری دستهای کوچولویش رو دور گردنت حلقه می کنه و می گه مامی ناراحتی؟ چرا نمی خندی؟
  4. یک روزی می گفتی کی میشه کارهایش رو خودش انجام بده ، اینروزها دست به هر کاری می زنی یک نیم وجبی سر به هوا جلوتر از تو اونجا حاضره تا اون کار رو به نحو احسن ؟؟؟؟ به انجام برسونه!
  5. یک روزی می گفتی کی میشه بجای پاره کردن کتابهایش بشینه با دقت مطالعه کنه! ... این روزها مجله و روزنامه و رمانهای چند صد صفحه ای هم  پیدا کنه ، میاره میده دستت و می گه برام بخونشششششششششش!
  6. یک روزی باور نداشتی هیچی قشنگتر از خنده های شیرین عروسک پر انرژیت باشه ... هنوز هم باور نداری ...
  7. یک روزی باور نداشتی هیچ نیرویی بتونه بیشتر از چند ساعت بینتون فاصله بندازه ... حالا حالاها هم تصمیم نداری باورت رو تغییر بدی ! هنوز آخرهای وقت اداری دلت پر می کشه برایش و اونهم بی هیچ قرار قبلی همیشه خوشحال میشه از دیدنت.

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
زهرا

سلام. این روزا آندیا خیلی خوردنیه[قلب][ماچ][بغل]

هستی

هزار ماشالا به این دختر بلا و گلمون دلم میخواد بچلونمش [بغل][ماچ][ماچ]