دلبستگی ...

بچه ها گاهی وابستگی هاشون خیلی خاصه ، گاهی نمیشه به سادگی علایق و دلخواسته های ساده شون رو درک کرد ، موضوعات ساده می تونه  اینقدر برا(م)شون پیچیده بشه که اصل موضوع کاملا فراموش بشه  ...

یک پتوی سفری چهار خونه با یک بالش سبک داره که کمی قبل از دو سالگی جایگزین ست رختخواب نوزادیش شد ... اوایل تنها احساسش به این تغییر و تحول این بود که پتو رو خر کش کنه دور خونه و یک وقتهایی هم بپیچه دور خودش ... بعد تر این پتو شد تنها بالا پوش زمستانی و تابستانیش ... و این اواخر کار به جایی رسیده که ترجیح میده بی خواب و گرسنه بمونه اما لحظه ای بدون پتو و بالش مخصوصش نمونه! ... دیشب با پلکهای سنگین و تلو تلو خوران یک مسواک سرسری در کمال بی حوصلگی زد و تا پای تختش رفت ... چشمش که به رختخواب افتاد برق از چشمهایش پرید بعدش عین جن زده ها عقب عقب برگشت ... نهایتأ تا پاسی از شب مراسم عزا داری با طرح این سه سوال برپا بود ... چرا پتو بالش منو شستی ؟ چرا خیسش کردی؟ حالا من چطوری بخوابم؟

یک کتونی بژ براق با بند چسبی و لژ کوتاه ، اولین کفش ورزشی بود که دخملک تجربه کرد. یادمه موقع خریدش حس غریبی داشتم. تمام مدت پاهای توپولیش رو تو این کفشها مجسم می کردم که داره به یک توپ بزرگتر از خودش ضربه می زنه و رو  چمنها می دوه ... غافل از اینکه تا مدتها حاضر نبود حتی امتحانشون کنه! بعد  که به پوشیدنشون عادت کرد ، همه جا باید با همین کتونیها می رفت ! ... بعدتر که کفشها برایش تنگ شد  هر جا می رفت اول کتونی ها  رو برای هزارمین بار امتحان می کرد و بعد که مطمئن می شد کفشها همچنان برایش تنگند به یک کفش دیگه رضایت می داد!  ... و بعد از مدتی کفشها به جاکفشی کمدش منتقل شدن و همچنان کسی جرأت نداره حتی جاشون رو تغییر بده!

لیوان مورد علاقه اش تو یک حرکت نابجا و ناگهانی از دستش افتاد و هزار تکه شد! ... حالا بیا و درستش کن ! ... از کنار خرده شیشه ها جم نمی خورد تا شاهد جمع شدن آخرین تکه ها باشه  بعدش پرسید " حالا  لیوانِ دسته نداشته باشه ام * رو می خوایین کجا دور بندازونین؟ " ... تا آخر شب هم لب به مایعات نزد! ... و اینهفته به هر که رسید موضوع صحبت ، افتادن و شکستن لیوان به زبانها و گویشهای مختلف بود!

* : لیوانِ دسته نداشته باشه : همانا لیوان بدون دسته می باشد!

پ ن : به کتابهای قطور می گه کتاب درس و چون تنها کتاب قطور خودش یک اطلس  مصور و دیکشنری تصویریه . هر وقت می خواد درس بخونه این دو تا کتاب جلویش بازه ... چند روز پیش سر کلاس ، معلمشون می گه اینقدر تو کلاس راه نرو بشین می خوام درس تازه بهتون بدم ، می گه : نمیشه آخه من درسهامو خونه جا گذاشتم!

 

 

پارک قیطریه ... بدون شرح!

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام آندیا جون چه عکس های قشنگی وبلاگ قشنگی داری به من یک سر بزن[خداحافظ]

هادی

وای خدای من [قلب][گل]

شيرين

خدایا چه عکسهای خوشگلی از دختر خوشگلمون انداختی. ببوسش تو رو خدا

منشور اطلاعات

[گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل][گل][فرشته][گل] زيبا و عالي

مامان رونیکا

سلام من مامان رونیکا کوچولو هستم و به تازگی به جمع وبلاگ نویسها پیوستم . من لینک آندیا جون را اضافه می کنم شما هم همین لطف را بکنیدwww.ronikasite.com از آشنایی با شما و آندیا جون خوشحالم

دوستی

چه اسم قشنگی برای دخترتون انتخاب کردین.مثل خودش نازه...

مامان نیوشا

این وابستگی ها فکر کنم تو همه ی بچه ها باشه!!! نیوشا هم فقط با یه لیوان آب می خوره و به زور راضی اش کردم که رو تختی شو عوض کنم! حتی حاضر نیست مسواکشو عوض کنم! ولی در عین حال خیلی وقتا دوست دارن چیزای جدید تجربه کنن! بازم می گم، نوشته هاتونو دوست دارم، خیلی زیبا جزئیات رو بیان می کنین!!! لذت می برم وقتی می خونم نوشته هاتون رو [لبخند]