حق نداری!

جلوی یک آیینه تمام قد ایستاده ... با پوتینهای خاله اش ... کیف مامانش ... کلاه عروسکش ... عینک آفتابی پدرش و دامن بلند مامانیش  ... اونوقت یک دستش رو زده به کمرش و یکوری تو آیینه خودش رو با این شمایل عجیب و غریب تماشا می کنه و میگه  : "فکر کنم همه چی آرومه چونکه من چقدر خوشگلم با این لباسها! ..."

از یک لحظه غفلت من استفاده می کنه و یک صندلی میاره زیر پنجره که بیرون رو تماشا کنه! آروم پشت سرش وامیستم که مراقبش باشم ... یکدفعه رویش رو بر می گردونه و می گه : "مامان جون ببخشید که برعکسه پشتم به رویت شده !"

قبل از رفتن به مهمونی کلی بهش سفارش می کنم : " جفت پا پریدن روی مبل و تخت ، ممنوع! ... کوبیدن و بستن در اتاقها ، ممنوع! ... یکدفعه حرفم رو قطع می کنه و میگه : "شما هم دعوای آندیا ، ممنوح! مگه نمیدونی من دیشب آب هویج خوردم الان هم بزرگم!  تازه ام خودم بلدم خودمو دعوا کنم ، تمام!"

ساعت بدست کنار تلویزیون ایستاده و خیلی جدی به پدرش می گه :

  • وقت شما تموم شده! نوبت منه که سی دی بگذارم!
  • شما که داری با مامان می ری پارک!
  • باشه ! ولی هم چون نوبت منه شما حق نداری حق منو گوش نکنی!


/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

[گل]چه ناز شده اینجا به به به این جیگر طلا [ماچ]

ریحانه جون

سلام آندیا جون و مامان عزیزش ماشاالله دختر نازی دارید [لبخند] خوشحال میشم به من هم سر بزنید[پلک]

مامان هیژا

آفریت آندیا جون همینجوری از حقت دفاع کم مثل ما نشی:) راستی حتما یه قرار بذاریم

سپیده عمه آریانا

[ماچ][ماچ]قربون حرف زدن و شیرینی زبونیهات بشم عزیز دلم.[ماچ] روی ماه دخترک دوست داشتنی عزیزم را حسابی ببوسید.[بغل][قلب]

فاطمه

من عاشق عاشق آندیام با اون زبون شیرینش. هر روز میام که شیرین زبونیشو بخونم. این جمله آخریش باعث شد تا من از خاموشی درآم. روی ماهش رو ببوس خیلی دوستش دارم.[قلب][ماچ]