همه راهها به بازی ختم می شود ...

با یک اخم معنی دار و یک جفت چشم خمار و یک بینی پرباد می گه : 

  • مامان باهام دوستی ؟
  • آره عزیزم!
  • نه نگام کن!‌ بگو بگو باهام دوستی؟
  • بغلش می کنم و با لبخند سر تکون می دم!
  • دوباره می گه نه اینجوری نه! بگو جانم! بگو دوستت دارم !
  • (چه بی ملاحظه ام من ، که درست و حسابی قانعش نکردم!) دوباره بغلش می کنم و مستقیم تو چشمهای براق و شیطونش نگاه می کنم و با صدای بلند تو گوشش داد می زنم : " دوستت دارم ، قشنگ روزگارم ... دوستت دارم ترنم بهارم ... دوستت دارم روشنی شبهای بی ستاره ام ..."
  • با عجله خودش رو از دستم رها می کنه و با لبخندی از سر رضایت می گه : " خوب ! دیگه نوبت منه! حالا من می گم دوستت دارم ، شما خوشحالیت بیاد!!!"

داره هندونه می خوره ... تکه های برش خورده و خوش رنگ و خنک که رنگ صورتی پر رنگش با آدم حرف می زنه ...  چنگال کوچولویش را با چنان دقتی نشونه می ره سمت پیش دستیش که انگار می خواد سوزن نخ کنه! ... هر بار که تلاشش نافرجام می مونه و هندونه از چنگال جدا میشه قهقههء خنده اش بلند میشه از پاشیده شدن قطرات درشت آب هندوانه به اطراف! ... دست آخر سعی می کنه با هسته های شناور تو پیش دستی ، اشکال هندسی درست کنه و کلی می خنده به سریدن هسته های لیز از بین انگشتهایش و این کشف تازه اش!!

در فریز رو باز می کنه که یک بستنی برداره ، کلی طولش میده تا تصمیمش قطعی بشه ... بعدش کلی ذوق می کنه از بوق زدنهای ممتد یخچال از بابت باز ماندن در فریزر! ... بناچار می ری سراغش ... می بینی کلی مشعوف شده از چسبندگی دستهایش به دیوارهء داخلی فریزر ... قیافه اش شده عین علامت سوال!!! ... چرا دستم می چسبه  به سردهایش ... مگه طبقه اش نوچ شده؟ ... بگذار ببینم این یکی دستم هم می چسبه؟؟

یک لیوان بلند بر می داره که آب بخوره بعدش پشیمون میشه و میگه لیوان خودم رو می خوام! ... اونوقت آب رو از این لیوان خالی می کنه تو اون یکی ... بعدش چون لیوان خودش پهن تره و یک کمی از آب هم می ریزه اون اطراف ... لیوانش کامل پر نمیشه ... اونوقت دوباره آب رو بر می گردونه تو همون لیوان بلنده و خیالش راحت میشه که پر شده و اینبار با دقت آب رو خالی می کنه تو لیوان خودش که البته باز نصفش خالی می مونه ! ... بعدش با هیجان می گه بیا ببین  آبهای این لیوان پرش زیاد میشه ، آبهای اون لیوان پرش کم میشه !!!!!!!!!


 

دخترک و دوربین دستی (داره اینجوری دور رو میبینه)


/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین مامان راشا تمشکی

آخه من چقدر بگم عاشقتم فسقلی که می گی پرش زیاده یا پرش کمه. این هفته ندیدیمتون مژگان جون. دلمون براتون تنگ شد ها!

آرشام

سلام قربون شیرین زیون و قندعسل برم....[ماچ] این هندونه خوردنش ..بستنی آوردنش ..آب خوردنش ....همیشه آندیا جون کلی سر ذوقم میاره... ایشاا.. همیشه سلامت باشه..[بغل]

مهتاب

دختر کوچول موچولت اداهای شبیه بهار سبز منو داره البته اون کوچیکتره ولی اخمالو با دوتا چشمه درشت ژر سوال که اگه بهش جواب ندی لیوان ابی رو که دستشه بی محابا خالی میکنه وبعد با ژر رویی میگه مامان ریخت .

ليلي_مجنون

خيلي دختر نازي داره توصيفي كه از چشاش كردي عاليه

نسرین

سلام وب خیلی جالبی دارید مخصوصا با اون دخمل ناناز شیرین زبون [قلب]. میخواستم اگه ممکنه اسم کتابهایی رو که در مورد روانشناسی کودک هست بهم بدید و یا راهنمایی کنید که این اطلاعات رو در باره نحوه برخورد با بچه ها و رشدشون رو چجوری بدست آوردید[سوال] چون از بین وبهای که باهاشون در ارتباطم رفتار و عملکرد شما بهتر هستش امیدوارم آندیا عزیز هم قدر مامان خوبشو بدونه[گل]