تویی که بزرگ می شوی ...

یک وقتهایی اینقدر درجه صمیمیت مادر و دختری بالا می ره که میشه  دنیا رو از فراز ابرها دید!‌ ، فقط یک مشکل کوچولو هست اونهم اینه که گاهی  برخورد ابرهای شادی هم می تونه اوضاع رو پیچیده کنه! ...  خصوصا در شرایطی که یک وروجک نیم وجبی ١٨ کیلویی بخواد ادای آدم بزرگها رو بهتر از خودشون در بیاره ...

... می ره دستشویی ، اصرار داره در رو ببنده بعدش هم قفل کنه! (مثل آدم بزرگها!) ... که نیم کیلو دستمال توالت رو مثل طناب بکشه و از پیچیده شدن رول دستمال ریسه بره! ... بعد شونصد دفعه سیفون رو بزنه و دست آخر هم خیس خالی بیاد بیرون بگه :‌ الان نرین دستشویی چونکه خیسش سر (به ضم س)  شده!

... می خواییم بریم بیرون ، طبق معمول دیرمون شده و دور خودمون می چرخیم! ... این وسط یک دختر بچه پر جنب جوش هم سخت مشغول جمع کردن وسایل و چپاندن یکسری اشیاء نافرم و نامربوط تو یک کیف فسقلی و کم حجمه و هر طرف می چرخی جلویت سبز میشه ... اولش به حالت اعتراض میگه چرا همش راهتون می خوره تو دست و پای من! بعدش هم دست به کمر می گه اینهمه کوله رو سنگین کردین که چی بیارین ؟ خسته تون بیاد کی به من و کیفم کمک کنه ؟؟ ( البته کمک کردن ، همانا بغل کردن و حمل کردن می باشد !!)

سر شام یک کم ادا بازی داشتیم و به طرفیت از پدرش دیر اومد سر میز و غذا تقریبأ سرد شد! ... صداشون که کردم دخترک هر 5 دقیقه گفت : الان میام بگذار پدرم قطارم رو بچسبونه ! پدرش هم در کمال خونسردی از تو اتاق پیغام داد که شما شروع کنین من هم میام! ... آخر شب مسواکها رو آوردم که باهم مسواک بزنیم وروجک گریز پا  گفت : مال منو بگذار باشه الان میام! ... گفتم نمیشه ! دیر وقته ، الان چراغها خاموش میشه! ... در کمال خونسردی گفت : باشه خوب !  حالا شما شروع کنین من هم میام!! ...

****************************

از این طرف خیابون داریم می ریم اونطرف خیابون ... بعد مثل اینهایی که مشکل مغزی دارن بدون کوچکترین مکثی 5-4 بار از پل عابر پیاده می ریم بالا و  دوباره برمی گردیم پایین بلکه عطش دخترک بخوابه! دست آخر دیگه خودش گیج میشه می گه : مامان ما اول داشتیم رفته بودیم این ور که بریم اون ور یا داشته بودیم میومدیم اون ور بعدش اومدیم این ور؟؟؟؟ متفکر



 

7 سالگی مانا جون



/ 9 نظر / 14 بازدید
نازنین مامان راشا تمشکی

آخه دختر خانم این مامان بنده خدا چقدر باید فسفر بسوزونه؟!‌ خدائیش دو بار جمله آخر رو خوندم تا بالاخره فهمیدم [بغل] بابا ما دلمون برای این خانم خوشگل قرتی تنگ شده کی رو باید ببینیم آخه؟!!!!!!!!!

شيرين

عاشق این خاطره پل عابر پیاده تون شدم.

مامان نیوشا

سر و کله زدن با بچه های این سنی خیلی سخته!!! هر چی می بینن عین طوطی تقلید می کنن! آدم باید کاملا حواسش به رفتار خودش باشه [چشمک] ببوس این دختر ملوستو [ماچ][بغل]

‫به نام خدا ‫خدا همه بچه ها را در پناه خودش حفظ کنه،مخصوصا آندیا جان. ‫از لندن

سوری مامان عسل

سلام مژگان جون. يه عالمه بووووووووووووووووووووووس واسه شيرين زبونم آنديا[ماچ][بغل]

سپیده عمه آریانا

[ماچ]الهی قربون این دخملی شیرین زبون و خوشگلم بشم که شیرین زبونیهاش لنگه نداره.[ماچ][قلب][گل] دووووووووووووووووووووست دارم فرشته کوچولوی نازم. بوووووووووووووووووووووووووووس[بغل][ماچ][قلب][گل]

پریسا مامان نازنین

سلام خانومی خیلی وقت بود بهتون سر نزده بودم. ولی اون روز که اومدم و دیدم یه جای دیدنی تو تهران شلوغ پیدا کردید واسه بچه ها - منظورم باغ موزه هنره - منم نازی رو روونه کردمش - ممنون از راهنمایی اطلاع رسانی تون جای خیلی باحالی بود . آندیای عسلم رو ببوسید[ماچ]