تحولی دیگر

دیشب دختر قشنگم اصلاٌ خیال نداشت بخوابه. از خانه مامانی اینها که راه افتادیم بعداز خداحافظی و بای بای کردن 35.gif(آخه شیطونکم یاد گرفته با تکان دادن دست خداحافظی کنه) عسل خانوم خوابیدن ولی به محض اینکه رسیدیدم خانه ، از خواب بیدار شدن و تا ساعت 2.30 شب هم سرحال و قبراق مشغول بازی آواز خواندن و تمرین اپرا بودن 25.gif بعد هم بابایی خواب آلو را مجبور کردن که نصفه شبی دور خانه برایش تور بگذارن و بعد از سان دیدن از کل اتاقها و اسباب و اثاثیه ریز و درشت ، عسل خانوم باز هم خسته نشدن و ترجیح دادن تو بغل بابایی با دو تا پای مبارک کلیدهای برق را آنقدر خاموش و روشن کنند تا کاملاٌ از نحوه تاریک و روشن شدن اتاق سر در بیارن 39.gif آخر سر هم من بابا فرشیدش مجبور شدیم اسباب بازیهایش را بریزیم دورش و با چشمان نیمه باز به سختی در حال چرت زدن مراقبش باشیم. نهایتاٌ نمی دونم ما زودتر خوابیدیم یا... ما زودتر 37.gif

185710.jpg
من که اصلاٌ خوابم نمیاد شما اگر خسته اید میتونین بخوابین!25.gif



185013.jpg
یا غذا بهم بدین یا من پیشبندمو می خورم!10.gif


220541.jpg
اینجا راحت تر غلت می زنم بابافرشید و مامی  میتونن رو زمین بخوابن! 41.gif
/ 1 نظر / 5 بازدید
آرزو (مامان آرش)

مژگان جان سلام خسته نباشي. من و بابا جلال آرش هم ديشب همين مصيبت را داشتيم. ولي وروجك اصرار داشت كه من بينوا كتابهاي مي مي ني را بخونم منم هي وسطش خوابم ميبرد دوباره كار از نو روزي از نو آخر هم نفهميدم كي خوابيد