تو بخواه ... کائنات اجابت کند!

زندگی بچه های امروزی شاید از خیلی جهات مدرنیزه تر از نسل قبل باشه ...  اتاقی مالامال از اسباب بازی ،  پدر و مادرهایی که تمام انرژی و پول و وقتشون متعلق به بچه است ... خونه ای که بیشتر امکاناتش در جهت رفاه کودک و در اختیار بچه است ، انواع کلاسها و سی دی های آموزشی و تفریحی و یک ست کامل صوتی تصویری که گاهی ساعتها در اختیار کوچکترین عضو خانواده است ... و تعداد قابل توجهی از فامیل که همه بسیج شدن تا یک وروجک تازه استقلال یافته به خودکفایی کامل برسه ! ... اینکه امکانات تا چه اندازه در پرورش و شکوفایی استعداد های کودک نقش داره خودش مقوله ای جداگانه است که در یک پست کوتاه نمی گنجه اما همیشه برترین پرورشها زاییده عالیترین امکانات نیست!  ... یک وقتهایی محرومیت زبان رساتری در یادگیری کودک میشه ... یک وقتهایی تجربهء نداشتن مفیدتر از حس دارا بودنه!‌ ...

  • می ریم تولد ...  جشن تولد یک پسر بچه ۴ ساله که به تازگی همسایه مون شدن ... حسابی خوش میگذره به دخترک و مامانش هم ... رفتارش خیلی سنجیده تر از قبل و کاملا خوش مشرب و سر به راهه ... وقت باز شدن کادو ها که می رسه ، هر بار به چیز جالبی بر می خوره از بین جمعیت راه باز میکنه و می دوه سمت مامانش که بگه حتما شبیهش رو برایش بخره!!!  "میشه لطفا برای من هم از اینها بخری ؟؟" ... بعدش تا کادوها تموم میشه ، خواسته های دخملک هم محو میشه!
  • از کلاس که میاد بیرون مثل همیشه لی لی کنان بالا و پایین می پره ... تو ماشین ازش می پرسم کلاس خوب بود ؟ چی یاد گرفتین امروز ؟ ... اولین و تنها جوابش اینه : " آرین PS2 خریده ، میشه برای من هم بگیرین؟ آخه می خوام باهاش بازی کنم!" ... بعدش تا شیشه رو میده پایین محو تماشای بیرون میشه!
  • داریم می ریم استخر با خاله جونی ... کلی وسایلی جانبی همراهمونه برای خوشایند وروجک ، مهم نیست چقدر سخته حمل و ضبط و ربط و راه اندازی اینهمه اقلام ریز و درشت ، مهم اینه که بهش خوش بگذره و وقتی یک دختر بچه همسن و سال خودش رو با یک قایق بادی کوچولو می بینه ، با اشک و بغض نگه پس چرا من از اینها ندارم! ... "مامان کاشکی من هم دوست داشتم از این قایقها داشته باشم! ... " بعدش تا می رسه لب استخر گل از گلش می شکفه!
  • از دوچرخه میاد پایین ، سوار ماشین کنترلیش میشه ، بعدش ماشین و چرخ رو وسط راه ول میکنه سوار تاب میشه ! چند بار با تاب میکوبه به در اتاق و جلو و عقب می ره و انگار اینهم راضیش نکرده باشه میاد پایین و می ره سراغ خمیر بازیش ، همه رو ولو میکنه کف اتاقش و چند تا شکل مبهم می سازه و می ره سراغ کمد اسباب بازیهایش ، برای برداشتن عروسک مورد علاقه اش نصف دکور رو از اون بالا پرت می کنه پایین و بعد نظرش عوض میشه و میره سراغ جعبه ابزارش ... یکبار دیگه اسامی انبر دست و پیچ گوشتی و آچارشلاقی و آچار فرانسه و دریل و ... رو با پدرش چک می کنه ، بعد می ره سمت کیف سی دی هایش ... همه رو قطار میکنه کنار هم و یک سی دی انتخاب میکنه و بزور پدرش رو مجاب می کنه که کانال رو عوض کنه ! ... هنوز 30 ثانیه از پخش سی دی نگذشته می ره تو اتاق و در حال بپر بپر روی همون تختی که نیمساعت پیش مرتب شده می پرسه : " میشه برای من هم از او میزهای نقاشی که تو کلاسمونه رنگش هم صورتیه ، بگیری؟" ... بعدش شاد و سرخوش به بازیش ادامه میده!
  • آخر شب موقع مسواک زدن بلافاصله کف رو از دهنش خالی میکنه ... بعدش با عجله میاد بیرون و میگه : مامی جون  یادم رفته بود بگم میشه برای من هم از اون ...  (سکوت !) بعدش یک کم مکث میکنه میگه : " بگذار هر وقت یادم اومد بهت میگم چی برایم بخری!! " ... بعدش در کمال خونسردی به مسواک زدنش ادامه میده!!  ...


 

اینهم شد ژست؟



 

بردیا (میزبان) آندیا ، تینا



 

چه جدی!



 

تینا ، آندیا ، بردیا ، ایلیا



/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

فکر می کنم این دخملک باید به داشتن مادری مثل تو افتخار کنه. من خیلی وقته اینجا را می خونم. همیشه می بینم که چطور با عشق ازش حرف می زنی. در مقایسه با همسن و سالای خودش رفتارش خیلی بزرگ تره. استدلالهاش.... بازی هاش.... حرفاش.

هادی

سلام وای خدای من شما جوجه تیغی خوردین؟[قهقهه] [گل]

مامان کسری

من از همین اظهار نظر خرید وسایل کسری هم واهمه دارم تازه یاد گرفته یه چیزایی رو که خوشش میاد میگه مامان برام بخر.

مامان فراز

نازی. دختر خوشگلو. با شیطنت ها و دنیاشون. چه دنیای شاد و بی غمی دارند برای خودشون. حیفه که بزرگ میشند! مزگان جون. خواستم بگم اگه موفق به پیدا کردن کارتونهای والت دیسنی نشدی. میتونم یه کپی یگیرم ازشون ( حق کپی رایت ایران!) و بیارم برات. فردای اونروزی که پیغام رو نوشته بودم این کار یادم اومد. بهونه ای هم میشه که همدیگه رو ببینیم.

مامان هيژا

دقيقا خوب نوشتي. با همه اين چيزايي كه دارن درخواست اينو برام بخر كماكان ادامه داره

مریم مامان کیارش

چرا پس ما که بچه بودیم از این درخواستها نداشتیم؟! همه چی عوض شده![لبخند]

هادی

آخ که چه ناز شده با این ژستش خیلی با مزه شده حالا چی گفتین بهش که اینجوری ژست گرفته؟[ماچ]

شهرزاد مامان شرمینه

سلام مژگان عزیز راستش من هم در حال حاضر با این معضل مواجه هستم .. مشکل از جایی شروع شد که شرمینه به مهد رفت و هر روز یک خواسته .. چیزهایی که من دهنم باز می موند از تعجب چون شرمینه قبلا با اسم این ها رو نمی خواست و می دونم توی مهد بین بچه ها این حرفها رد و بدل میشه .. راستش هر چند سخته تعدیل این خواسته ها .. می فهمم که مادر چه احساسی داره وقتی بچه ازش چیزی می خواد ولی خوب بهتره هرجا تشخیص میدیم پا روی دلمون بذاریم .. برای آینده خودشون این بهتره . روی ماه آندیا عسلی رو می بوسم . [ماچ]