جشن نوروز

مهم نیست بچه مون از جشن خوشش میاد یانه ! مهم نیست اینجور برنامه ها برایش لذت بخشه یا نه ! مهم نیست از شلوغی و ازدحام خوشش میاد نه! ... هر چی باشه ما صلاحشونو  بهتر از خودشون می دونیم!! ... روز تعطیل به سختی آماده اش می کنیم و راهش می اندازیم ! ...  دخترک اما ، وارد سالن جشن که می شیم ، وحشت زده می چسبه به من و می گه بریم خونه !!! بیرون سیل بارون و داخل سیل جمعیت ، فضا به قدر کافی بزرگه اما ... دیدن چهره های شاداب و  پر جنب و جوش و موزیک بلند و اونهمه زرق و برق و هیاهو  ، یک کم نگرانش میکنه ! کم کم به محیط خو می گیره و رضایت می ده بشینه کنار میز های گروهی کاردستی و با بچه ها قلک های گلی رو رنگ کنن ... برایش جالب بود و پر هیجان تمام دست و لباسش هم رنگی میشه و چشمهایش از شادی برق می زنه ! با دیدن چهره های آشنا مثل هیژا جون و هانا جون  خیالش راحت میشه ! کم کم ازش دور می شی تا کمی استقلال پیدا کنه و محیط رو شناسایی کنه! ... هنوز فرصت نکردی سری بجنبانی و نفسی به راحتی بکشی که  از صدای گریه  و جیغش یکه می خوری ... دخملک با وحشت از حاجی فیروز فاصله می گیره و خودش رو پرت می کنه تو بغلت ... هیچ توضیح و تفسیری هم آرومش نمی کنه ... با هر ترفندی هست می بریش جلو تا از نزدیک با هم آشنا بشن. ترسش می ریزه و کم کم چهره  سیاه و لباسهای رنگی و دایره زنگی شو لمس می کنه و باهم می شینن کنار هفت سین ... تو چشمهایش هنوز نشانه های بغض و وحشت  و اضطرابه اما هر طوری بود با گوشه ای از آداب و سنن عید آشنا شد  و بعد هم در کنار موسیقی زنده  کیدز کلاب و  رقص بچه ها  تو بازیهای گروهی  مثل گرگم و گله می برم ، شرکت کرد و تازه یادش افتاد که برای گریه نیومده بوده اینجا !  اینجوری خیال ما هم راحت شد  که مثل همیشه بگیم دیدی راست می گفتیم! دیدی بهت خوش گذشت؟ ...


 

کوزه های گلی و نقاشهای حر فه ای


 

خوب که دقت کردم دیدم بیشتر بچه ها تمایل دارند که از یک رنگ استفاده کنند فقط آندیا بود که  بی هدف رنگهای مختلف رو امتحان می کرد!متفکر





 

کار دستی گروهی که آندیا خیلی همکاری کرد و هد بند های قشنگ و یکجور بچه ها ابتکار جالبی بود.



 

هفت سین زیبا و آندیای گریزپا

 

 

خنده زورکی و ژست هول هولکی!

 

 

آندیا و هانا جون (معلومه حاضر نیستند دو دقیقه یکجا بشینن!)

 

و  رقص زیبای هیژا جون که از همه جالبتر بود حیف که بیشتر فیلم ندارم!

 


 

پ ن : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست. پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست. درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد !!!

 

متن  فوق توسط ایمیل  بدستم رسیده ‌ ... لابد همتون فکر کردین  برنامه بعد از شام  خودتون رو می خونین با کمی تغییررررررررررر!!! ... درسته خوب زندگی باید تنوع داشته باشه!

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگین

خیلی جالبه. چقدر عالی که یه همچین جایی بود تا بچه ها بتونن با رسم و رسوم عید و نوروز باستانی ما بیشتر آشنا بشن. مثل همیشه جای آوا خالی. طفلی بچم همش از سفره هفت سین و ... ازم میپرسه . منم باید از تو عکسا به روایت تصویر براش توضیح بدم [قلب][ناراحت]

مامان آرتا.نسیمه

چه جشن جالبی و براوو به مامان مهربونی که روز تعطیل بچشو میبره برای آشنایی و شادی....[دست] منم امروز این ایمیل و خوندم خیلی واسم جالب بود[قلب]

مینا

چرا فیلمها پخش نمیشه؟

ثمانه مامان مهدیار

سلام خانومی............. بزرگ بشه و این همه عکس توی جاهای مختلف از خودش ببینه حتما لذت میبره[قلب]

هستی

هر کاری کردم فیلمها رو نشد ببینی عکسها خیلی قشنگ و ناز و جذاب بودن اینجا کجا بود که جشن گرفته بودن ؟ اون داستان خیلی خیلی جذاب پایین و خوندم قبلا تو مجله موفقیت خونده بود ولی یاداوریش خیلی چسبید [ماچ][قلب][ماچ]

رویا

چرا فيلمها پخش نميشه؟

نسیم مامان آرتین

[خنده]عکسها قشنگ بودن... بلاخره آندیا فهمید که مامانش بیشتر صلاحشو میخوادددد[نیشخند] متن پایینی آتیش زد به خاکستر های نهان دل.... آآآیییی

مامان محمد امین

عزیزم متن خیلی قشنگی بود همین فداکاریهای خانومهاست که اونها رو محترم ومتفاوت با آقایون میکنه همین کارهای ارزشمند خانمهاست که باعث شده مردها نتونن بدون اونها زندگی کنن و قطعا" خانمها می تونن بدون مردها زندگی کنن ...... تو به همین وبلاگ نویسی خانمها فکر کن این قدر که مامانها از کار لذت می برن باباها هم لذت می برن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم دوستهای خوبی برای هم بشیم [شوخی] به من هم سری بزنید [گریه]

محمد جعفری

واقعا شاهکار کردید ../ محشره ../ دمتون گرم ../ [لبخند]

مینا

چه چسیه این مخمر